سوره ی ستاره

شعر و ترانه

کام ٍ دلم نمی دهد گل بوسه های امشبت

باکره مانده ا ی هنوز در حجله های امشبت

 

بوی سیب و بوی لیمو عطر آغوش تو بود

مزه ی گس می دهد سر سینه های امشبت

 

آهنگ ناز نفست لالایی هر شب من

خواب چرا نمی روم با قصه های امشبت

 

بی خودم از خود می کند عشوه ی شهوانی تو

خام نمی کند مرا وسوسه های امشبت

 

لبخند جادویی تو آرامش خاطر من

دلواپسم می کند این خنده های امشبت

 

زمان چه تند می دوید در شب هم خوابگی ات

دیر چرا می گذرد دقیقه های امشبت

 

می چکید بر گونه ات قطره های اشک شوق

اشک تمساح است این گریه های امشبت

 

شاعره ساحره شدی استاد ابلیس شدی

بوی خیانت می دهد دسیسه های امشبت

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/٢۸ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ توسط مهدی صادقیان ستاره بارون () |

 

می میرم از نگاهی که از چشات می باره

می سوزم از گناهی که عشق تو می آره


با یک نگاه ساده و چندتا بوسه گرم
به دام تو اسیرم اسیر بی اراده

گفتی که عاشق نشو زندگی تو می بازی
دیدی که رسواشدم این رسم روزگاره

عشق تو آتیشم زد همه چیزامو باختم
مثل یه شاه شطرنج که مهره ای نداره

دلم پریشون توئه توئی که نشناختی منو
این دل بیچاره ی من پیش تو کم میآره

تو این غریبی و غم و این هجوم ماتم
نذار دلم بگیره نذار چشام بباره

می خام که فریاد بزنم بغض گلو مو گرفته
تو تنهایی رها بشم غصه اگه بذاره

بود و نبود و هستی مو صبر و قرارو مستی مو
فدای چشمات می کنم چشمایی که خماره

از یاد من نرفته قول و قرار و حرفات
گفتی به پات می ریزم یه کهکشون ستاره

ستاره ی دنباله دار منم به آسمون ببر
برای تو می میرم فقط به یک اشاره

نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/٢٤ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ توسط مهدی صادقیان ستاره بارون () |

 

 

 

پاسبان گفت:
که ایست
اینکه دست در دست تو افکنده کیست؟
پسرک ماند و سوال بی جواب
و صدایی غضب آلوده که گفت:
جرمتان وای چقدر سنگین است
هر سه باید به در خانه قاضی برویم

محکمه برپا شد
دادگاه رسمی
دخترک گریه کنان گفت:
گناه ما چیست؟
و ندایی:
چه گناهیست از این بالاتر
جرم تو داشتن دوست زجنس دگر است
و شنیدم که دوستت پسر است

دخترک گفت:
مرا عفو کنید
عاشقی جرم که نیست
احساس است
و خدا نیز خودش
عاشق این احساس است

گفت:
ای وای که ازاین کفرت
عرش رحمان لرزید
و خدا نیز در این نزدیکی
به چنین قافیه سازی خندید

دخترک گفت:
به یک بوسه مرا عفو کنید
مرد مغرور
نگاهی هوس آلوده به او کرد
ودر نجوا گفت:
این جرم جزایش این است
دخترک تسلیم است
پسرک
پشت پرچین عدالت محبوس
دخترک آواره
پاسبان
هر سر کوی و برزن
در کمین است
گناهی نشود.

نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/٢۳ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ توسط مهدی صادقیان ستاره بارون () |

غزل پایان

 

من به پایان نزدیکم

فرصتی نیست مرا تا دگر بار برایت غزلی بنویسم

و شبی با نفس داغ تو بیدار بمانم تا صبح

فرصتی نیست مرا

تا برای صدمین بار

سیب سرخ دولبم را به تو تقدیم کنم

من به پایان نزدیکم

و چه نزدیک

که بوی گل یاس در فضا پر شده است

سفرم سخت ولی شیرین است

و دلم باز برایت غزلی میگوید

بعد از این یاد من عاشق دلخسته نباش

من بجز خاطره ای هیچ نبودم باتو

و مرا یاد نکن

شاید اینگونه به آرامش فردا برسم.

نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/۱٦ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ توسط مهدی صادقیان ستاره بارون () |



دیشب خودم را در غریبی سر بریدم
و از کنار بامش آهسته پریدم

سرگرم بازیگوشی و عشق و هوس بود
وقتی ز دستش حنجرم را می دریدم

جان کندنم دردانه های اشک می شد
می مردم و از مژه هایم می چکیدم

حتی نگاه زیر چشمی هم نیانداخت
جان از تنم رفت و به آخر می رسیدم

دلبستگی هایم برایش بی اثر بود
دیوانه بودم من که نازش می خریدم

او در خیالش هم مرا باور نمی کرد
روزی که من از خاطرش پر می کشیدم

کارش به دام اندازی و آهندلی بود
باید همان اول از او دل می بریدم

نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/۱٤ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ توسط مهدی صادقیان ستاره بارون () |


Design By : Night Skin