نویسنده: مهدی صادقیان - ۱۳۸٧/٧/٢٥
آن شب که چراغ اتاقت روشن شد
روی بخار شیشه نوشتی
سلام
و من که ذوق مرگ شده بودم
برایت دست تکان دادم
یادم نمی رود
پسِ گردنی را که از پدرت خوردی
و برای همیشه
پشت پرده ی آبی گلدار زندانی شدی
و دیگر شیشه هایت مِه نمی گیرند
حتا
در باران

