آن شب که چراغ اتاقت روشن شد
روی بخار شیشه نوشتی
سلام

و من که ذوق مرگ شده بودم
برایت دست تکان دادم

یادم نمی رود
پسِ گردنی را که از پدرت خوردی
و برای همیشه
پشت پرده ی آبی گلدار زندانی شدی

و دیگر شیشه هایت مِه نمی گیرند
حتا
در باران