نویسنده: مهدی صادقیان - ۱۳۸٧/۱٠/٩
دلواپسم شدی بگمانت که مرده ام؟
یا از نگاه چشم بدت زخم خورده ام
تشویش داری نکند جان بدر برم
از قرص های روان - گردان که خورده ام
با تیغ می زنی شاهرگم و می کُشی مرا
هرچند شبیه -امیر کبیری- نبوده ام
هر روز سنگ می زنی به چینی ِ عمر من
جان سختی ام ببین هنوزم که زنده ام
در این قمار تو جفت شیش هم بیاوری
بازَنده هستی عاقبت - من برنده ام
رودست خوردم و عمرم به باد رفت
بیچاره من - به شما دل سپرده ام

