نویسنده: مهدی صادقیان - ۱۳۸٧/۱٢/٥
پدرم خواست مرا بفروشد
دختر بی خبر ِدر خوابِ ناز خفته را
قیمتم ارزان است
نرخ چند مثقال افیون
چند ساعت نئشگی
سه بهار از عمر من می گذرد
.
.
.
.
داشت چاقوی پدر
مادرم را می کشت
و چه خون دلی خواهد خورد
چند سال و ماه
از پله های دادگاه
بالا و پایین برود
تا مُهر طلاق را
در شناسنامه اش بنشاند
.
.
.
.
پدرم معتاد است
فلاسفه می گویند
نه بیمار است
بیمار اجتماعی
.
.
.
.
اسم من ستاره است
ستاره ی خفته ی آرام.

