سوختنم را از نـمای دور تمــاشا می کــنی

        حس پروانه گی ام را هم که حاشا می کنـی

 

قلب من گنجینه ی دیرین اسرار شمـاست

قلب من را می دری اسرار افشا می کـنی

 

حرمتم از اعتبــار و صـــدقه سر شماست

حرمتم را می شکنی بد نام و رسوا می کنی

 

قاب چشمــان تو آیینه ی  ایمــــان من است

چشم می بندی و من را از سرت وا می کنی

 

گفتــگوی تو به اوج عشـــق می کشـــاندم

تو زبان درکام می گیری و پروا می کنی

 

خاطر من در کنارت رام آرام می شود

اخم با ما می کنی آشوب و بلوا می کنی

 

با همه بی مهری ات بی رحمی ات یواشکی

خاطر قشنگت و توی دلم جا می کنی