نویسنده: مهدی صادقیان - ۱۳۸۸/۱/۱۱
سوختنم را از نـمای دور تمــاشا می کــنی
حس پروانه گی ام را هم که حاشا می کنـی
قلب من گنجینه ی دیرین اسرار شمـاست
قلب من را می دری اسرار افشا می کـنی
حرمتم از اعتبــار و صـــدقه سر شماست
حرمتم را می شکنی بد نام و رسوا می کنی
قاب چشمــان تو آیینه ی ایمــــان من است
چشم می بندی و من را از سرت وا می کنی
گفتــگوی تو به اوج عشـــق می کشـــاندم
تو زبان درکام می گیری و پروا می کنی
خاطر من در کنارت رام آرام می شود
اخم با ما می کنی آشوب و بلوا می کنی
با همه بی مهری ات بی رحمی ات یواشکی
خاطر قشنگت و توی دلم جا می کنی

