پاسبان گفت:
که ایست

اینکه دست در دست تو افکنده کیست؟
پسرک ماند و سوال بی جواب
و صدایی غضب آلوده که گفت
:
جرمتان وای چقدر سنگین است

هر سه باید به در خانه قاضی برویم

محکمه برپا شد
دادگاه رسمی

دخترک گریه کنان گفت
:
گناه ما چیست؟

و ندایی
:
چه گناهیست از این بالاتر

جرم تو داشتن دوست زجنس دگر است
و شنیدم که دوستت پسر است

دخترک گفت
:
مرا عفو کنید

عاشقی جرم که نیست

احساس است

و خدا نیز خودش

عاشق این احساس است


گفت
:
ای وای که ازاین کفرت

عرش رحمان لرزید
و خدا نیز در این نزدیکی
به چنین قافیه سازی خندید

دخترک گفت
:
به یک بوسه مرا عفو کنید

مرد مغرور
نگاهی هوس آلوده به او کرد
ودر نجوا گفت
:
این جرم جزایش این است

دخترک تسلیم است
پسرک

پشت پرچین عدالت محبوس

دخترک آواره
پاسبان
هر سر کوی و برزن
در کمین است
گناهی نشود.